دیوید نمیتوانست به والدینش بگوید که قرار است با جسیکا که دین متفاوتی دارد، ازدواج کند. چون از گفتن مسئله به این مهمی به خانوادهاش میترسید، او هراس داشت که آنها برای همیشه او را طرد کنند. بنابراین تصمیم گرفت که پنهانی با جسیکا ازدواج کند، و فقط دوستانش از این ازدواج باخبر بودند. به این ترتیب، او به خاطر این شرایط از داشتن فرزند خودداری کرد، چون مجبور میشد که باز هم مدام دروغ بگوید. خیلی وقتها دیوید وسوسه میشد که درباره اتفاقهای زندگیاش با پدر و مادرش صحبت کند، اما تصور واکنش احتمالی آنها مانع از این میشد که چیزی بگوید. در نتیجه بعد از فوت مادرش و زمانی که تقریباً پنجاه ساله بود، به این موضوع اقرار کرد. واکنش پدر دیوید هر دوی آنها را شگفتزده کرد. پدرش خوشحال و هیجانزده شده بود که دیوید توانسته کسی را پیدا کند که دوستش دارد، و به او گفت حتماً اگر مادر دیوید زنده بود، او هم خوشحال میشد؛ و گفت تمام نگرانی مادر دیوید این بوده کهای کاش او با زنی ازدواج کند که دوستش داشته باشد و برایش فرزندانی به دنیا بیاورد. چه حیف!... زندگی دیوید به خاطر تصورات فاجعهباری که داشت اینطور به هدر رفته بود.
#پیشنهاد_تماشا
مجموعه معرفی کتاب بوکچه
قسمت دهم
کتاب "بمانم یا بروم"
کارگردان:زهرا استخر
اجرا: زهرا امرالله پور
تصویربردار و تدوین:علی اصغر مصدقی
طراح گرافیک:علی اکبری
تهیه شده در واحد چندرسانهای مفدا جهرم به مدیریت منصوره الهامی فر
برای مشاهده ویدئو ما را در شبکههای اجتماعی دنبال کنیدhttps://zil.ink/jums.mefda
ارسال نظر